1   2   3   4      >

پيرزن دست فروش


اين عکس رو امسال نوروز گرفتم؛ تو يکي از کوچه بازار‌هاي خرم‌شهر يا شايد اهواز.


 


پ‌ن 1: سالروز آزاد سازي خرمشهر بر تمامي رزمندگان دلاور هشت سال دفاع مقدس شاد باش.



علی ::: شنبه 4/3/1387::: ساعت 5:51 عصر

 نظرات ديگران: نظر



ديشب براي کاري رفتم خدمات کامپيوتري. يکي دو سالي مي‏شد سر و کارم  به اين‏جور جاها نخورده بود. کارم يک مقدار طول کشيد و مجبور شدم چند ساعتي کنار دست آقاي خدمات کامپيوتري بشينم. اون چند ساعتي که تو مغازه بودم عجيب احساس از پشت کوه آمدگي بهم دست داد. 
چيزي که خيلي جالب بود اين‏ که هرکسي ميومد داخل يه کول ديسک حد اقل چهار گيگابايتي همراهش بود؛ از بچه دبستاني بگيريد تا آخوند پنجاه ساله. والا زمان ما همش با ديسکت سياه‏ها کار مي‏کرديم ديگه خيلي مي‏خواستيم براي طرف کلاس بذاريم روي سيدي رايت مي‏کرديم و مي‏برديم. از کول‏ديسک‏ بگذريم کيفيت فوق العاده‏ي دست‏گاه‏هاي آقاي خدمات کامپيوتري براي من تازگي داشت؛ پرينت رنگيي مي‏گرفت از چاپ با کيفيت تر.


اين‏ها به کنار؛ کيفيت کار‏هايي که مشتري ها مي‏آوردن واقعا خارج از تصورم بود. مثلا چند تا بچه محصل اومدن که مي‏خواستن از طرح‏هاشون پلات بگيرن؛ پوستر طراحي کرده بودند؛ واقعا از کيفيت پوستر‏هاشون جا خوردم. فسقل بچه پوستر طراحي کرده بود که... اگه تونستم از پوستر هاشون عکس بگيرم نشونتون مي‏دم که شنيدن کي بود مانند ديدن.


ديشب خيلي واضح تر از هميشه پيشرف علم و دانش و تکنولوژي برام ملموس بود. اگر اشتباه نکنم حضرت امير فرموندن که «اغنتموا الفرص فانها تمر مر السحاب»



علی ::: پنجشنبه 12/2/1387::: ساعت 1:36 عصر

 نظرات ديگران: نظر



آدم تنبلي هستم. اين‏ اعتراف‏ را همه‏ي دفتر مشق‏هاي نصف نيمه‏ي دوره‏ي ابتداييم جار مي‏زنند. يادم نمي‏آيد مشقي را سر حوصله نوشته باشم. مشق‏ها را يا بين زنگ تفريح مي‏نوشتم يا نصف شب وقتي همه خواب بودند يا اينکه اصلا نمي‏نوشتم. همه‏ي معلم‏هاي دوره‏ي ابتداييم به مادرم ‏گفته‏اند پسر خيلي با استعداد و خيلي تنبلي داري.


از بين معلم‏هاي دوره‏ي ابتدايي بيشتر از همه معلم کلاس چهارم  يادم هست. معلم دوست داشتنيي نبود. کتک مي‏زد. چاخان مي‏گفت. بد اخلاق بود.  يک بار که مثل هميشه مجبور بوديم چاخان‏هاش را گوش کنيم گفت:
« من رو که مي‏بينيد اين همه آدم موفقي هستم و همه بهم احترام مي‏کنند و اگه دست خالي تو صحراي نياگارا ولم کنيد سالم بر مي‏گردم و چند مدل سم مورچه اختراع کردم. براي اينه که هيچ وقت نذاشتم کسي بهم بگه چرا؟ هميشه کار‏هام رو طوري انجام دادم که کسي نتونه ازم باز‏خواست کنه. اصلا براي همينه که اين همه موفقم.»


معلم کلاس چهارمم را بيشتر از همه به ياد دارم. نه به خاطر کتک هايي که مي‏زد يا تحقير‏هايي که مي‏کرد؛ به خاطر همين يک جمله. «هيچ وقت نگذاشتم کسي ازم باز‏خواست بکنه»


 


پ‏ن اول و آخر) روز معلم رو به همه‏ي معلم‏هاي خوبم تبريک مي‏گم. مخصوصا خانم ناظم



علی ::: سه‏شنبه 10/2/1387::: ساعت 3:54 عصر

 نظرات ديگران: نظر



 اين چندمين باري‏ است که صفحه‏ي مديريت را باز مي‌کنم و به خودم فحش و بد و بيراه مي‏دهم که چرا از همان اول خاطرات اردو را ننوشتم.
از روز‏‏هاي قبل از اردو چيز زيادي خاطرم نيست. چند تايي اس ام اس هست که يادم مي‌آورند شلم‌ شور باف بودن اون روز‌ها را.
گوشيي که در اردو همراهم بود مال مادرم بود که چند روز مانده به اردو (فکر مي‌کنم سه روز)  ازش خريدم؛ براي اشتولبک احتاجش داشتيم؛ هرچند به کارمان نيامد. نمي‌دانم چرا  اسمي برايشن انتخاب نکرديم. شايد وقت فکر کردن به اسمش را نداشتيم. مي‌گفتيم اشتولبک. ايده‌ي قشنگي بود که اولين بار اسطوره‌ي ساختار شکني دفتر توسعه حامد رسپنا مطرحش کرد. نشريه‌هاي الکترونيکي که از طريق بولوتوث منتشر مي‌شدند. کار خوبي هم از آب در آمد.


از موبايل مي‌گفتم يا مادرم؟ از اين مي‌گفتم که موبال را از مادرم خريدم؛ به قيمت هر چقدر پول که در کارت اعتباري مرکز خدماتم ريخته شود تا قبل از ازدواج. البته بنده‌ي خدا تا همين الانش يک قرون هم از آن کارت کذايي بدستش نرسيده.
از اس ام اس مي‌گفتم. اس ام اس هاي آبي را فرستادم و اس ام اس هاي سبز را دريافت کردم.


 


فضل: مسئول براي اوتوبوس خواهران چي شد؟


فضل: اگر دفتر هستي زنگ بزن به من


فضل: سلام بيداري؟ کجايي؟



ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است يکي از اعصاب خورد کني‌هاي اين ايرانسل عليه ما عليه اين پيام است. خداي ناکرده حساب‌تان از هزار تومن کمتر شود. قبل از هر تماس و بعد از هر تماس و بعد از هر اس ام اس و هر وقت ديگري که خوششان بيايد برايت اس ام اس مي‌فرستند که آقا حسابت داره تموم مي‌شه.



مامان: سلام. خوبي؟


مامان: مرغ زنده يادت نره (براي تموم شدن کار بناييمون مرغ زنده مي‌خواست. آن‌هايي که بنايي کرده اند مي‌دانند چه مشغوليت ذهنيي و درد سري مي‌آورد اين بنايي. آنهايي که اردو برده ‌اند هم مي‌دانند چه وقت پر درد سر است اردو بردن. حالا فرض کنيد بنده خدايي را که اين دو کار را باهم مي‌خواهد انجام دهد.)



رسپنا: سلام. نه خسته!



ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است


فضل: دفتر رفتي زنگ بزن


مرصاد: بسم الله. سلام اخوي. خوبي. کسي انصراف نداد. (اوائل کار تبليغات و اين‌ها دوستان نگران بودند که به افراد به اندازه‌ي کافي براي اردو ثبت نام کنند. اما هفته‌ي آخر ثبت نام اردو را بستيم و مجبور به جواب کردن خيلي از دوستاني شديم که مشتاق به شرکت در اردو بودند) 


ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است.


ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است.



کشکول: ليست اسامي رو آماده کن تا برا بيمه ببرم.


نجمي:‌سازمان ملي جوانان هماهنگ شده؟


رند: به خطيب ياد آوري کن بره اوتوبوس راني.


رند: ok



غبيشاوي:سلام. آخرين جلسه ي درون گروهي داستان در سال هشتاد و شش امشب بعد از نماز (به کار‌هاي بنايي و مقدمات اردو اضافه کنيد درس و مدرسه و روشن فکري بازي) 



به چندين نفر: خلقت جا بياد صلوات بفرست.


رسپنا: قربونت



داداش: شماره ي مرتضي موتور چي رو برام بفرست.



مامان: رمز کارت را ميخواهم. (همان کارتي که موبايل را در عوضش خريدم)


مامان: امروز نمي‌رسم.


مامان: امروز نياز دارم



فاتح: يادداشت‌هاي اوشتولبک آماده شدن؟


رفيعي: خسته نباشي عشقي!



موتور چي: زنگ زدم. خواموش بود. لطفا بامن تماس بگير.



نجمي: اگه زير بار کتاب دادن نرفتن. فکر مي‌کنم بشه براي چند صد تومني بن کتاب چونه زد.


نجمي: اس ام اس امشب فراموش نشه



رسپنا: سلام. شماره ي سيد اماميان رو مي‌دي؟


کشکول: شماره ي آقاي اماميان



حسيني: سلام. موفق به تماس نشدم. وقتتون آزاد شد يه ندا بديد. يا علي.



تجرد: گوشيت را بينداز دور. من کليپ هارا ميخواهم. کي ميتواني به دستم برساني. (توي اين هاگير واگير اين بنده خدا از من کليپ‌هاي آهنگ‌هاي حزب الله لبنان رو مي‌خواست)


تجرد: حالت خوبه؟


تجرد. تو چطور؟


تجرد: چه شد. اگر نميخواهي بدي بگو روت حساب نکنم.


کشکول: زنده اي هنوز؟


کشکول. آره انگار



مامان: رمز کارت را آوردي.


مامان: ...


مامان: سلام. يه ساک برام مي‌بندي؟


مامان: بيخود. خيلي کار دارم. (ظهر روز حرکت که رفتم خونه ديدم يه ساک ترتميز و مرتب برام بسته)



يگان: سلام. علي قطار از تهران ساعت چند حرکت ميکنه.


يگان: ساعت دو نيم ايستگاه باش.(خودم بهش گفته بودم ساعت دو و نيم ايستگاه باشه. اين اس ام اس را به خاطر داشته باشيد. خاطره دارد)



مرصاد: بسم الله. سلام اخوي.من زلزله دارم ميام. حاضر باش که تا يک ساعت ديگه خدمته شمام. گفتم آمادهگي داشته باشي شکه نشي. يا علي.


رسپنا: يوزر پسورد اس ام اس رو برام بفرست از کجاي سايت بايد لاگين کنم. توي ساتش؟


رسپنا: اعتبار اس ام اس تمام شد.


رسپنا: باز همون ارور رو ميده.


ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است.


ايرانسل: موجودي شما روبه اتمام است.



مامان: يه آيت الکرسي برام بخون. عزيز!


و بعد از اين اس ام اس آخري قطار حرکت کرد و سفر ما شروع شد.




علی ::: يکشنبه 8/2/1387::: ساعت 9:39 عصر

 نظرات ديگران: نظر



الان که اين‏ها را مي‏نويسم درحياط خانه‏ي پدربزرگيم دراز کشيدم. امشب آسمان سرخ رنگ شده. مثل شب هاي برفي زمستان قم. اردوي بلاگ تا پلاک 2 - دهلاويه دو هفته اي از اردوي بلاگ تا پلاک و يک هفته از عروسي برادرم گذشته و من تازه الان وقت کردم به خاطرات اردوي امسال فکر کنم.  اين چند وقت با GPRS ايرانسل نفس کشيده‏‏ام ريز ريز وبلاگ هاي دوستان را خوانده ام و حصرت خوردم که چرا خودم چيزي ننوشتم.
رسما اعتراف مي‏کنم به تنبلي. آقا!، خانم!، تنبلي کردم که ازهمان اول ننوشتم. از اول يعني همان عصري که جلوي آقاي مهندس فخري سينه گرفتم و گفتم "اصلا ناراحت مي شم بخواهيد مسئوليت اردو را به کس ديگه اي بسپاريد."
الآن که همه چيز تمام شده از آن حرف خودم تعجب مي کنم. به چي متکي بودم که خواستم مديريت اردو را به عهده بگيرم؟ به آشناهايي که نداشتم؟ به تجربه‏ي اردو داريي که نداشتم؟ به سابقه‏ي چندين ساله‏ي راهيان نور رفتني که نرفتم؟
راستش خاطره‏هايي از اردوي پارسال بودند که بهم اطمينان خاطر مي‏دادند. يادم بود که با همه‏ي بي برنامگي هاي اردو کاري زمين نمي ماند؛ بدون هيچ هماهنگي حليم براي صد نفر ساعت شش صبح آماده شد و ساعت دوي نصف شب شام جور شد و ... .
به هر حال به يک چيزهايي مثل عنايت شهدا و ياري خدا واز اين قبيل مسائل اعتقاد داشتم که جلوي مهندس فخري سينه گرفتم و گفتم "اصلا ناراحت مي شم بخوايد مسئوليت اردو رو به کس ديگه اي بسپاريد."


ادامه دارد ...


_____________________________
پ‏ن 1) زنده ايم کماکان و با GPRS ايرانسل نفس مي‏کشيم.
پ‏ن 2) ديروز محمود وند بودم و شب را چزابه خوابيديم. من و عکاسباشي. جاي همتون خالي
پ‏ن 3)‏ سعي مي‏کنم از امروز به بعد تند و تند خاطرات اردو رو بنويسم.
پ‏ن 4) از همه‏ي اون‏هايي که تو نظرات يادداشت قبلي تشکر کردن ممنونم؛ هم از شما که تحملمون کرديد و هم از عنايت شهدا که اردو دچار مشکل نشد.
پ‏ن 5) الان اينترنت خونه‏ي عموم اينا رو اشغال کردم؛ وقت نمي‏شه کامنت‏هاتون رو جواب بدم. ان‏شا الله سر وقت.
پ‏ن 6) .
پ‏ن 7) يه چيزايي در مورد مسابقه و ده‏هزار تومن و اين‏ها شنيدم. دقيق نمي‏دونم داستان چيه. ولي به طور کلي "نه خسته!"
پ‏ن 8) آقاي خانگل زاده!. من هنوز نفهميدم اين داستان کربلا رفتن ما چي شده؟ چطور شده؟ چرا شده؟ اصلا شده؟ پس کي شده؟
پ‏ن 9) خدا را چه ديديد!. آمديم و در و تخته جور شد و من دو نفري برگشتم.



علی ::: جمعه 9/1/1387::: ساعت 12:53 صبح

 نظرات ديگران: نظر



   1   2   3   4      >
 
Yahoo mail